|
|
دوباره فصل گفتن از تو آغاز گشته است [ یکشنبه 24/2/91 ] [ 12:36 عصر ] [ شیدای وصل ]
[ نظر ]
نهم ربیع یادآور بزرگ مردی از دیار عدل وجوانمردی است که دیر زمانی است آغاز امامتش بر سرو قامتان جاده انتظارش مبارک [ پنج شنبه 13/11/90 ] [ 11:53 صبح ] [ شیدای وصل ]
[ نظر ]
آهسته تر پدر، آهسته تر پدر.... خوب می دانم که تو هم خواهی رفت، اندکی دیرتر به دیدار معبود خویش برو.... آخر من دختر توام ,دختر است و پدر؛ پدر اندکی بیشتر پیشم بمان تا واپسین لحظه ها را با تو باشم وآخرین جمله ها را با تو گویم پدر مرا در آغوش بگیر همان گونه که یتیمان مسلم را پس از شهادت پدرشان بر روی زانو نشاندی، پدر آخر دستان نوازشگری بعد تو نخواهد بود؟ بیا، بیا پدر لحظه ای مرا روی زانوانت بنشان و مرا در آغوش بگیر..... پدر دوری تو مرا از پای خواهد انداخت! آخر من سه سال بیشتر ندارم پدر نگو که گریه نکنم! آنان که تنها مصیبت تو را شنیده اند گریه امانشان را بریده. حال من چگونه نگریم که در لحظه لحظه ی این مصائب با تو بودم ؟ قبول کن که گریستن برای تو ارادی نیست! پدر از این پس برای که درد دل کنم؟؟ آه ذوالجناح را می بینم که به سمت من می آید.... آری او تنهاست..... پدرم! پدرم کجاست ذوالجناح؟؟ پدر بیا که جای بوسه های تو با سیلی عدو سرخ گشته پدر، پاهایم آبله زده است کجایی که زانوان خسته ام را بمالی رقیه ات تنها و دل تنگ توست...... پدر خواب به چشمانم نمی آید، از دوری تو آرام و قرار ندارم. اگر تو بیایی سر بر دامانت می گذارم و خواب میهمان همیشگی چشمانم می شود...... آمدی پدر حال به جای دستان تو من تو را در آغوش می گیرم و آرام به خواب میروم و حال تو ای پدرِ روزگارانِ پسین
[ چهارشنبه 7/10/90 ] [ 9:7 عصر ] [ شیدای وصل ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |